تبليغاتX
:: Australia Skilled Migration ::
دیروز اولین تجربه ما از روز استرالیا در استرالیا بود. روز استرالیا یکی‌ از روزهای ملی تعطیل رسمی در این کشوره که به مناسبت ورود اولین کشتی حامل تبعیدی های (!!) انگلیسی به اینجا هر سال جشن گرفته می‌شه. فکر می‌کنم این تنها تعطیلی رسمی در استرالیاست که به تعطیلات آخر هفته نمی‌چسبه و اصطلاحا به لانگ هالیدی تبدیل نمی‌شه. البته مطمئن نیستم. اما فکر می‌کنم اینطوری باشه.

واسه دوستانی که اطلاع ندران شاید جالب باشه بدونن که فرهنگ اوزی پیوندهای مستحکم بیشماری با فرهنگ و آداب و رسوم شیرازی داره. اینجا اگه تعطیلات رسمی با تعطیلات آخر هفته تداخل داشته باشه به زور هم که شده تداخل رو حل می کنن و تعطیلی رسمی رو میچسبوننش به جمعه یا دوشنبه که ملت بیشتر تعطیل باشن و برن حالشو‌ ببرن. بقیه تعطیلات هم طوری تنظیم شده که دوشنبه و جمعه باشه و بشه لانگ هالیدی. خلاصه اینکه اینجا هر چیزی که مربوط به تفریح و شادی مردم باشه، معمولا حرف اول رو می‌زنه.

واسه ما هم ، تجربه اولین Australia Day به عنوان عضو تازه رسیده ای از همین جامعه و همین مردم، هم خیلی‌ جالب بود و هم یه کم غریبه. وول خوردن وسط یه عالم آدم جور وا جور و رنگی‌ رنگی‌ که به نظر میرسه خیلی‌ خوب یاد گرفتن که چطوری باید شاد باشن و دیگران رو هم شاد کنن، یه جور هیجان خاص داره و اینکه به خودت میگی‌ اگه عوض نشم و سعی‌ نکنم شاد بودن رو مثل اینا و پا به پای این مردم یاد بگیرم، نیمهٔ دوم زندگی‌ رو هم باختم. چند وقت پیشا داشتم با خودم فکر می‌کردم که این جماعت چند سال پیش به اینجا تبعید شدن و این وضع زندگی‌ و کشورشون هست و اون وقت ما... بی‌خیال. نمی‌خوام این پستو تحلیلی فلسفی‌ کنم که نه به جایی‌ میرسیم و نه چیزی تغییر می‌کنه. من همین که خودمو عوض کنم و از شرّ این ذهن مقایسه گر خالص بشم خودش انقلابی محسوب می شه...

این هم چند تا عکس از دیروز واسه اینکه حال و هوا ملموس تر بشه:



لطفا اگر در دیدن تصاویر در ایران مشکل دارید بگید تا یه فکری به حالش بکنم.


ارسال شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390

قرار بود این هفته بنویسم و قول دادم که بعد از یه مدت طولانی یه پست بزنم و الان هم می خوام این کار رو انجام بدم.

مطمئن هستم خیلی از شماهایی که هنوز پاتون به اینجا نرسیده و تنها راه ارتباط تون با اینجا خوندن نوشته های من و بقیه دوستان هست، اولین هدفتون از خوندن این وبلاگ ها اینه که بدونید حالا ماهایی که رفتیم و الان جایی ایستادیم که شما احتمالا در آینده نزدیک خواهید ایستاد چه حالی داریم؟ خوبیم؟ بدیم؟ اینجا اونطوری که فکر می کردیم هست یا نه؟ راضی هستیم یا نیستیم؟ تصمیم درستی گرفتیم یا نه؟ 

دیروز اتفاقی واسم افتاد که تصمیم گرفتم به جای نوشتم در مورد تجربه های این مدت اولین پستم رو به جواب دادن به این سئوال هاتون اختصاص بدم و می دونم خیلی مشتاقید که بدونید.

به نظر من، سوای کسایی که اینجا هم دست از طلبکاری و منفی بافی بر نمی دارن و روزی هزار بار دو رقم بعد از اعشار قیمت نون رو در استرالیا با فلان شهر اروپا مقایسه می کنن و می گن اینجا جهنمه، اگه ملاک صحبت رو روی آدم های واقع بین تر بذاریم، تقریبا همه ماها از زندگی در اینجا راضی هستیم. واسه شخص من اینجا حتی از اونی که توقع داشتم هم خیلی بهتره. همه بعد از یه مدت کار پیدا می کنیم، دیر و زود زندگی رو جمع و جور می کنیم... موبایل خوب، ماشین مدل بالا، خونه راحت، کارت اعتباری و خرید آنلاین از EBay و اکانت PayPal، تفریح های آخر هفته و کنسرت و فستیوال های بین المللی و خلاصه زندگی مثل آدمیزاد. چیزایی که حداقل نیاز ماها تو کشور خودمون بود و به وضوح از همه ماها دریغ شد.

اما بدون توجه به تفاوت های نسبی کیفیت زندگی ماها با همدیگه تو این کشور، یه حس، تقریبا بین همه ماها مشترکه و این حسیه که گریبان تک تک شما رو بعد از یه مدت می گیره، مگر اینکه شرایط خیلی خاصی داشته باشید. همه ماها خوبیم و از زندگی امروزمون راضی هستیم، اما هر روز، هر لحظه و توی هر حالتی یه حس عجیب داریم. حس گم شدن. حس سرگردونی. حس نفرت از تمام لحظه هایی که تو رو به اینجا رسوندن. حس تنفر از تک تک آدم هایی که شرایط رو طوری رقم زدن که پیر و جوون دارن خونه و زندگی و خونوادشون رو رها می کنن و هر کی به یه سمتی فرار می کنه. حس نفرت از وجب به وجب خاک خونه ای که هرگز واست معنای امنیت و آزادی رو با خودش نداشته. حس گم شدن تو گذشته و حسرت تکرار یه لحظه کودکی و  تجربه دوباره روزهایی که حتی از این هم بدتر بود و توی عالم بچگی چیزی از بدی هاش نمی فهمیدیم.

حس اینکه ما خوبیم، اما اونا چی؟ همیشه مثل خوره وجودتون رو می خوره. آره... ما خوبیم... اما شما چی؟ وقتی بعد از دو هفته بی خبری و ندیدنت دیروز با وب کم می بینمت که 20 کیلو وزن کم کردی و 12 روز توی کما بودی، من چطوری اینجا می تونم خوب باشم؟ وقتی تویی که همیشه مثل کوه بودی و هر جا کم می آوردم دستت رو شونه هام بود، اونطوری تا منو می بینی زار زار گریه می کنی، کدوم یکی از چیزایی که اینجا دارم منو می تونه خوشحال کنه؟ چطوری از رقصیدن و شادی کردن توی کنسرت لذت ببرم، وقتی تو دستت رو با زحمت و نفس نفس زدن یک وجب جا به جا می کردی؟ کدوم حس خوب جای خالی نداشتن ات رو اینجا واسه من پر می کنه وقتی می شنوم تمام دکتر ها می گفتن کاری از ما بر نمی آد، فقط دعا کنید؟ 

پدر عزیزم، برگشتی... یه بار دیگه خدا تو رو به ما برگردوند و واسه همین اگه تا آخر عمر شاکر باشم ذره ای از لطف اش رو جبران نکردم. اما حقیقت تلخ اینه که یه روز یکی از همین تلفن ها، خبری رو واسه تک تک ماها می آرن که همه دنیای قشنگ مون رو روی سرمون آوار می کنن و آزار دهنده ترین حس اینه که ما تو حساس ترین لحظه کنار خونواده هامون نبودیم. 

هر کسی آزاده هر طوری که می خواد نسبت به مهاجرت، آینده، زندگی و امید فکر کنه. مطمئن باشد تقریبا همه ماها، به هر چیزی که بخواهیم توی مهاجرت می رسیم. دیرتر و زودتر اش تفاوتی نداره. اما، حقیقت اینه که زندگی نسل ما خیلی وقته تموم شده است. زندگی ما همون روزی که توی اون کشور به دنیا اومدیم تموم شد. هر جا که باشیم فرقی نمی کنه.



ارسال شده در تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1390
سلام به همه بر و بچه های گل و با صفای استرالیا زمین و ایران زمین. چه اونایی که هر روزی که وبلاگ رو چک می کردن و مطلب جدیدی پیدا نمی کردن هر چی از دهنشون در می اومد بهمون می گفتن و چه اونایی که کلا جون به جونشون کنی با مرام هستن و کار درست و غیبت طولانی رو گذاشنن پای گرفتاری و مشغله های ابتدای ورود. البته همه آدما مثل هم نیستن. اینجا هم اونقدرا گرفتاری و مشغله زیاد نیست که واقعا مانع نوشتن باشه. اما خوب، شخصا ترجیح می دادم که مدت زمان بیشتری رو بگذورنم تا هم آروم تر بشه حال و هوای زندگی و هم نوشته هام پشتوانه بیشتری داشته باشن، و البته نداشتن اینترنت درست و حسابی و انتقال به خونه جدید هم مزید بر علت بود.

به هر تقدیر از همه دوستانی که تو این مدت کامنت هاشون بی جواب موند و مطلب جدیدی واسه خوندن پیدا نکردن دوباره عذر خواهی می کنم. ما دوباره اومدیم. از کشور جدید، خونه جدید و با حال و هوای کاملا متفاوت.

می نویسیــــــــــــــــــــــــــــــــــم.... 

ارسال شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر 1390
بالاخره بعد از سه ماه و چهارده روز تلاش، سر و کله جناب کار پیدا شد و اینگونه شد که ما هم دوباره به جرگه نان آوران خانواده پیوستیم و از اول هفته آینده کار جدید رو شروع می کنیم. قبل از اینکه نوشتن رو در این مورد شروع کنم، دوست دارم از همه بچه هایی که توی این مدت با راهنمایی ها و کمک های ارزشمندشون تمام تلاش شون رو واسه رسوندن من به هدفم کردن، از ته قلبم تشکر کنم که صادقانه می گم، بدون کمک اونا قطعا هزینه های زیادی رو واسه کار پیدا کردن متحمل می شدیم و از اون مهمتر اینکه داشتن حس تنها نموندن و همراه داشتن توی کشوری که هزاران کیلومتر از خونه ات فاصله داره چیزیه که با هیچ زبونی و هیچ وبلاگی نمی شه توصیف اش کرد و از همه تون واسه همراهی تون ممنونم.
 
و اما حکایت کار پیدا کردن در اوزلند و علی الخصوص در شهر شهید پرور سیدنی.
 
روزی که ما خاک سیدنی رو به قدوم خودمون مزین کردیم ابتدای ژوئن بود و از منظر بازار کار و کاریابی، این تاریخ و یک ماه بعدش عملا یعنی لا لا! آخر سال مالی در استرالیاست و عملا بازار خوابیده و استخدام و نیرو گرفتن تقریبا به حد صفر می رسه. دلیل اش اینه که شرکت ها در حال انجام حساب کتاب های آخر سال و بازرسی های مالیاتی هستن و عملا تمایلی به جذب نیرو ندارن، مگر اینکه چی بشه و چه اتفاقی بیافته. نتیجه اینکه توی این مدت معمولا جز چند تا تلفن و انجام مصاحبه با کاریابی ها چیز زیادی نصیب آدم نمی شه (در مورد کاریابی ها و روش های معمول پیدا کردن کار در استرالیا توی پست های بعدی بیشتر می نویسم). و این شد که عملا مراحل فعال و موثر کاریابی واسه ما از اواخر جولای و اوایل آگوست شروع شد. یعنی به صورت موثر یه چیزی حدود 2 ماه طول کشید تا کار پیدا شد. و البته این مدت زمان در مورد همه رشته ها، همه آدمها و همه شهرها طبیعتا یکسان نیست. اگر چه به دلیل عدم آشنایی با سیستم و سرعت بالای خرج شدن پول ارزشمند کشور عزیزمون (عین گلاب به روتون پشکل گوسفند)، یه نمه استرس آدم زیاد میشه، اما برای من فرصت خوبی بود که از این آرومی بازار واسه آشنا شدن با اصولی که بعدا راجع بهشون مفصل صحبت می کنیم استفاده کنم.
 
توی این پست قصد ندارم زیاد به بحث های تکنیکی و تجربی تو این زمینه بپردازم، اما مفصل در این باره می نویسم و تجربیات و منابع خیلی خیلی خوبی دارم که قصد دارم باهاتون به اشتراک بذارم و مطمئن هستم که خیلی به دردتون می خوره و چون به نظر من کار، شاهرگ زندگی در کشور پرهزینه ای مثل استرالیاست، سعی می کنم تمام نکات رو از اول تا امروز واستون بگم، بدون حذف مطالبی که سایر دوستان زحمت کشیدن و نوشتن.
 
به طور خلاصه به نظر من با تمام پیچیدگی ها و تکنیک هایی که مقوله کاریابی در استرالیا داره، باز هم راهکارها عموما شفاف هستن و پیدا کردن راه و چاه ها دست نیافتنی و گره خورده نیست. اگه می خواهید این روند رو با ایران مقایسه کنید توصیه می کنم که این کار رو انجام ندید، چون اینجا با سیستمی طرف هستید که حرف اول و آخر رو بابا و عمه و خاله و پارتی نمی زنن. بی شک، آشنا داشتن و معرفی شدن توسط یه شخص شناخته شده هر جای دنیا تاثیر بسیار زیادی داره، اما اینکه فقط با اون ابزار کارت راه بیافته و اصولا کسی کاری به توانمندی و شخصیت خودت نداشته باشه، اینجا تعریف نشده است.
 
و اما اینکه چه جور آدمی اینجا زودتر کار پیدا می کنه؟

به نظر من، مهمترین، مهمترین و مهمترین عاملی که این فرایند رو تسریع می کنه توانایی شما در ارائه خودتونه. اگه فکر می کنید چون کار یه تیم 70 نفری رو یه تنه تو 24 ساعت به نحو احسنت انجام می دید اینجا یک هفته ای تشریف می برید سر کار، اشتباه می کنید. اگه احساس می کنید چون کل MSDN رو با قید URL هر صفحه از حفظ هستید اینجا برتری خاصی نسبت به سایرین دارید سخت در اشتباهید. و بالاخره اینکه اگه فکر می کنید اینجا همه خنگ هستن و ما چون به عنوان یک ایرانی بسیار باهوش وارد کشور خنگ ها می شیم از همون روز اول باید شلغم به بازوهامون ببندن باز هم اشتباه می کنید. من اینجا آدمایی دیدم که یه تنه اندازه 50 تا ایرانی باهوش و منحصر به فرد اطلاعات دارن و عجیب تر از همه اینکه ایرانی هم نیستن! فکر کن!! اینو عرض می کنم چون ما جماعت ایرانی هر چقدر هم درب و داغون باشیم باز هم احساس می کنیم که از بالا نگاه کردن به آدم ها دردی رو ازمون دوا می کنه و شاید وقتی بیام اینجا و ببینیم اینطوری ها هم نیست یه نمه تو ذوق مون بخوره. بهتون بر نخوره. خودم رو عرض می کنم.
 
زدیم تو جاده خاکی. به نظر من چندین معیار توی این داستان کاریابی وجود داره که هر چی بیشتر بهشون نزدیک بشیم، سرعت کار پیدا کردن و موفق شدن رو بالاتر می بریم. این موارد رو به صورت یک لیست می نویسم و در هر موردی که لازم بود توی پست های بعدی توضیح می دم و طبیعتا سوای نقاط مشترک موجود، بعضی نکات رو به صورت خاص در مورد بچه های کامپیوتر و موارد مرتبط با اونها خواهم نوشت.
 
به نظر من این موارد در پیدا کردن کار، و به خصوص اولین کار در استرالیا بسیار مهم هستن:
  • شناخت تکنولوژی های رایج بازار
  • مطالعه در مورد روش های مختلف مصاحبه
  • برقرار کردن شبکه ارتباطی قوی با دوستان و شرکت های کاریابی
  • و عامل آخر هم شانس یا موقعیت مناسب یا هر چیز دیگه ای که اسمش رو می گذارید.

جالبه بدونید که علیرغم اونچه که به نظر می رسه در اون مورد آخر هم حرفهای زیادی داریم که با هم بزنیم.

 

ارسال شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390

خسته ایم، 
سرگشته از آماج لحظه های گم شده مان
دلبسته ماندن و حیران نماندن
بی آنکه قرار ماندن مان باشد و تاب رفتنمان

لحظه لحظه های کودکی مان را در کتاب تقدیر ورق می زنیم
به حسرت یافتن بهانه ای، شاید حتی به وسعت یک نفس

غافل از آنیم که رفتن بهانه نمی خواهد
بهانه های ماندن
که تمام شود
می رویـــم!

--------------------- پی نوشت ------------------

ظاهرا این دلنوشته باعث نگرانی خیلی از دوستان شده و بعضی ها رو دچار سوء تفاهم کرده. البته الان که دوباره می خونمش متوجه می شم که اشتباه از خودم بوده که توضیح ندادم. این چند تا پارگراف رو از طرف همه اونایی بخونید که صد دلِ موندن و رفتن هستن. همون صد دلی که همه ما هجرت کرده ها کم و بیش باهاش قبل از مهاجرت درگیر بودیم و خیلی وقتا تصمیم گیری رو واسمون سخت تر می کرد.

خلاصه جونم واستون بگه که من نه خسته ام، نه نگران کار پیدا نکردن و نه دل تنگ ایران جــــان!  فکر کنم بهتر باشه ما همون مهاجرتی بنویسیم. آخه تو رو چه به شعر و شاعری سرباز؟  

و اینکه، از لطف همتون ممنونم و عذر می خوام اگه ذهنتون رو پریشون کردم.

 

 

ارسال شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390

یه مدت بود که وقت و بی وقت تو خلوت و میون راه، تو مترو و اتوبوس یا پای صحبت با بچه ها خیلی تو نخ پیدا کردن پاسخ این سئوال بودم که چی شده ما جماعت ایران زمین به اینجا رسیدیم؟

چرا از اون همه داشته هامون این مونده که نموندنش کم ضررتره؟ چرا اینقدر واسمون سخت شده چهار تا کلمه با هم دیگه حرف بزنیم؟ چطوری شده که تو کشوری مثل استرالیا که تعداد ایرانی ها نسبت به سایر ملیت ها توش خیلی کمتره، به جای اینکه وقتی یه صدای آشنا می شنویم گل از گلمون بشکفه و بریم سمت همدیگه، رو بر می گردونیم و راه مون رو کج می کنیم و می ریم؟! تو چشم هم زل می زنیم و یه سلام خشک و خالی رو هم حتی از هم دریغ می کنیم!؟ نمی خوام بگم اینجا همه اینطوری هستن. نه! در مورد خود من اینقدر لطف بچه ها و کمک هاشون زیاد بوده که فکر نمی کنم روزی هرگز بتونم اونها رو جبران کنم. اما وقتی منی که فقط دو ماهه اومدم و هنوز هم اونطور که باید با جامعه قاطی نشدم، شخصا دو سه مورد می بینم و از بچه های قدیمی تر صدها تجربه مشابه می شنوم، این یعنی یک آمار قابل تامل و تاسف بار!

حقیقت اینه که در مورد اکثر ماها، شرایط بد سیاسی و یا بی ثباتی اقتصادی فقط بخشی از مهمترین دلایل مهاجرت محسوب می شن. اما وقتی با دقت بیشتری نگاه می کنیم می بینیم که اینا بهانه است واسه اینکه از خودمون فرار کنیم. از گذشته مون. از مردم مون. از همون فرهنگ درخشان چندین و چند هزار ساله ای که تا یک به دو می رسه پتک می کنیم می کوبیم تو سر نفر مخالف. نه اینکه می خوام بگم من انسان وارسته ای هستم که فقط به خاطر خودسازی و پیشرفت کردن تو زندگی اومدم اینجا و به لحظه لحظه گذشته ام هم افتخار می کنم. نه! ماها همه ریشه های مشترک زیادی داریم و همه نقطه هایی در زندگی گذشته داریم که نه قابل افتخار کردنه و نه پافشاری در پر رنگ جلوه دادن اونها دردی از کسی دوا می کنه که اگه اینطور نبود امروز اینجا نبودیم. اما نکته اینجاست که متاسفانه اونی که ازش فرار می کنیم خودمون هستیم و باز هم متاسفانه از چیزی فرار می کنیم که نمیشه اونطرف دیوار پشت گیت خروجی فرودگاه امام گذاشت اش و اومد این طرف! ما با خودمون می آیم. با تمام اون لحظاتی که از دست دادیم و چهار تا کلمه با پدر و مادرمون صحبت نکردیم تا بفهمن چقدر دوستشون داریم. تمام لحظاتی که اگه خیلی اجتماعی بودیم به هجو و تحلیل های سیاسی تو تاکسی و اتوبوس می گذروندیم. به لجن مال کردن همدیگه تو صف بانک و نونوایی! ما همونیم که هرگز ندیدیم بابا مامانامون همدیگرو بغل کنن و ببوسن تا یاد بگیریم عشق یعنی چی و دوست داشتن چه رنگیه! ما همونیم که... بی خیال. تمام اینا رو هممون می دونیم و با پوست و استخون تک تکشون رو لمس کردیم. نکته اینجاست که همه اون چیزها رو امروز با خودمون آوردیم اینجا. استرالیا، کانادا، آمریکا یا هر جای دیگه.

سخــــــن کـوتـــــاه کنــــــــــــم.

امروز من اینجا هستم با تمام گذشته ام اون طرف دیوار و همه آینده ای که به خاطر ساختن اش اومدم اینجا، این طرف. فکر می کنم دو تا راه بیشتر ندارم. یا از صبح تا شب برم تو وبلاگ این و اون واسه خاطر اینکه دو تا کلمه حرف مخالف با طرز فکر من زدن هر چی از دهنم در می آد با برچسب انتقاد و محکوم کردن این و اون به انتقاد پذیر نبودن نثارش کنم، تا آخر عمر تمرین کنم که تا یه ایرانی می بینم چطوری ۱۸۰ درجه رو پاشنه پای راستم بچرخم و هنوز دستم به کلاه خودم باشه و بی خیال باشم که باد با خونه بقیه دوستام چه کار می کنه، و یا اینکه یه کار خیلی خیلی سخت انجام بدم. نگاهم رو به دنیای اطرافم عوض کنم و یه کم با خودم مهربون تر باشم! تصمیم با خودمه اما یادم باشه که نتیجه این تصمیم گیری دامن خیلی ها رو می گیره، که اولین اونها خودم هستم.

یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدیم
این طرف ریشه نداریم، اون طرف ریشه بریدیم

بس که زندگی نکردیم، وحشت از مردن نداریم
ساعتو جلو کشیدن، وقت غم خوردن نداریم

هیچکی یادمون نداده خنده همو ببینیم
این فقط درد وطن نیست، ما تو غربت هم همینیم

این ور و اون ور دیوار دردمون هنوز همونه
آی شقایق ما جماعت دردمون از خودمونه

تو همه خاطره هامون حق دشمن مرده باده
حتی راه دشمنی رو کسی یادمون نداده

ما که تو زمزمه هامون هی به داد هم رسیدیم
یکی یادمون بیاره کی به داد هم رسیدیم؟

ویدئو این کار فوق العاده رو هم می تونید از اینجا ببینید. تازه از تنور دراومده.

 

ارسال شده در تاريخ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390

فکر می کنم یکی دیگه از مواردی بحث برانگیزی که ذهن خیلی از بچه ها رو قبل از اومدن با خودش درگیر می کنه وسایل مورد نیاز در بدو وروده. نمی تونم واسه همه یه نسخه بپیچم و بگم چی لازم دارید و چی لازم ندارید. چون علاقه و سلیقه آدما با همدیگه متفاوته. اما بذارید واسه اینکه به یه جایی برسیم و چهار تا کلمه به درد بخور از توی حرفامون در بیاریم، یه سری پیش فرض رو پایه نوشته های این پست قرار بدیم. ما در مورد مهاجرهایی داریم صحبت می کنیم که شناخت زیادی از محله های مختلف و شرایط موجود ندارن و تصمیم دارن به صورت موقت یه جا زندگی کنن تا بعد از کار پیدا کردن و جاگیر شدن واسه محل زندگی شون تصمیم بگیرن. چندان هم به این مورد اهمیت نمی دن که حتما از همون وسایلی که توی ایران استفاده می کردن استفاده کنن. این مورد در مورد خانم ها می تونه موضوعیت بیشتری داشته باشه. اگر این شرایط رو در نظر بگیریم به نظر من دردسر خرید وسایل در اینجا خیلی کمتر از ارسال وسایل از ایرانه. صرف نظر از اینکه من شخصا از سبُک سفر کردن به استرالیا راضی هستم و از این بابت دشواری خاصی رو تحمل نکردم، چند نفر از دوستان رو هم دیدم که اخیرا اومدن اینجا و شدیدا از ارسال وسیله از ایران ناراضی بودن و خیلی اذیت شده بودن. البته طبیعتا بنده اینجا با تمام دوستانی که از ۱۰۰ سال گذشته تا حالا به اینجا مهاجرت کردن دیدار نداشتم. حتما هستن کسانی که وسایل رو از ایران فریت کردن و راضی بودن. اما تقریبا همه دوستانی رو که دیدم و از من پرسیدن وسیله چی آوردی، وقتی گفتم چیزی فریت نکردم، تایید کردن که کار به جایی انجام دادم. در مورد مابقی بنده اطلاعی ندارم. مسلما نظرات موافق با فریت کردن وسایل هم می تونه بیشتر به تصمیم گیری تو این مورد کمک کنه.

از اینکه چی بیاریم و چی نیاریم خیلی از دوستان توی وبلاگ هاشون توضیحات کافی دادن و به نظر من نوشتن دوباره این مطالب اتلاف وقت و انرژیه. اگر کسی سئوال خاصی در این زمینه داره که تجربه ای در موردش داشته باشم با کمال میل جواب می دم. اما در مجموع یکی دو تا نکته رو که به نظر خودم خیلی مهم هست و باهاشون درگیر بودم واستون می نویسم.

یکی از چیزهایی که در بدو ورود اینجا خیلی خیلی به درد همه می خوره موبایلی هست که GPS داشته باشه. یه دونه گوشی GPS دار از مواردیه که اینجا خیلی می تونه بهتون کمک کنه و خیلی از مشکلات شما رو حل کنه. گوشی های ایران، اینجا جواب می دن و نیازی نیست کاری باهاشون بکنید. یه سیم کارت Prepaid از فرودگاه می خرید و تمام. اگر گوشی تون این قابلیت رو داره که هیچ، اما اگر نداره یه گوشی ساده با قابلیت GPS کفایت می کنه. اگر هزینه واستون مهمه بی خود پولتون رو صرف خریدن گوشی گرون قیمت نکنید، چون معمولا بعد از یه مدت Plan می خرید و Plan هم با گوشی فروخته می شه.

دو تا چیز ساده دیگه هم هست که اگه بهم نخندین واستون می گم. اول اینکه اگه از دمپایی انگشتی خوشتون نمی آد حتما یکی دو جفت دمپایی با خودتون بیارید. اینجا دمپایی پلاستیکی معمولی واسشون تعریف نشده است! من که هنوز پیدا نکردم! یکی دیگه هم از این سبد کوچولوهایی که توی سینک ظرف شویی می ذاشتیم تو ایران. من ندیـــــدم اینجا. هنوز حتی چیز شبیه به اون هم پیدا نکردم. البته مطمئنم که پیدا می شه. ولی اگه بتونید بیارید بد نیست. لازم نیست دنبالش بچرخید اینجا.

اگه چیز دیگه ای یادم اومد توی همین پست می نویسم.

 

ارسال شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390

از شانس خوب ما ابتدای ورودمون داره مصادف می شه با برگزاری سومین همایش بر و بچه های کامپیوتر چی سیدنی که به همت یه سری از با صفاهای محل مهندس ارنست عزیز، تیسمار هومن و همراهی ارزشمند دوست خوبمون آقای رضا دوست داره برگذار می شه. جای تقدیر و تشکر داره از زحمت تک تک دوستان که با این کارشون باعث می شن یه شبکه قوی از بچه های قدیمی و جدید شکل بگیره تا ضمن آشنا شدن با همدیگه زمینه ای فراهم بشه تا بتونن در آینده تو این گروه به همدیگه کمک کنن و هسته قوی و قدرتمندی از بچه های ایرانی و کامپیوتری تو سیدنی درست بشه.

ما هم فرصت رو غنیمت می شماریم تا ضمن دیدار اکثر بچه ها از تجربه های ارزشمند تک تکشون استفاده کنیم. کمااینکه تا امروز هم همینطور بوده. همایش روز سه شنبه 5 جولای 2011 از ساعت پنج و نیم تا هفت و نیم عصر خواهد بود. جزئیات بیشتر در مورد نحوه و مکان برگزاری رو هم می تونید از وبلاگ مهندس مطالعه بفرمایید. می بینمتــــــون

 ------------- پی نوشت ------------

می خواستم زودتر بیام بنویسم اما نشد. یه نمه گرفتار شدم یکی دو روزه.

وظیفه خودم می دونم که همین جا از مهندس ارنست عزیز و تیمسار هومن گل و گلاب که ترتیب این همایش رو دادن صمیمانه تشکر کنم. یه جمع خودمونی خیلی با صفا از بچه هایی که با صداقت سعی کردن تمام تجربیات شون رو با جدیدتر ها به اشتراک بذارن. سوای حس و حال قشنگ دیدن همه آدمایی که همیشه از هزاران کیلومتر دورتر باهاشون گپ می زدی و این بار از نزدیک همشون رو یک جا با هم می دیدم، این جلسه واسه من خیلی مفید بود و واقعا استفاده کردم. دست همتون درد نکنه بچه ها. امیدوارم که این جور برنامه ها همیشه تداوم داشته باشه.

 

ارسال شده در تاريخ پنجشنبه نهم تیر 1390

یکی از دغدغه های تازه مهاجرها پول و حساب بانکی و پیدا کردن یه روش مطمئن و کم هزینه تر واسه انتقال نقدینگی از ایرانه. با توجه به مشکلات موجود در نقل و انتقال پول از طریق بانک، خوب طبیعتا دو راه بیشتر نمی مونه. یا از طریق صرافی اقدام کنیم و یا پول رو نقد بیاریم اینجا. روش اول که به نظر من حداقل تو این شرایط بی فایده است. به چند دلیل. اول اینکه واسه انتقال پول به استرالیا حتما باید دلار استرالیا از صراف بخری. بازار دلار استرالیا رو هم که این روزها همه بهتر از من می دونید. قیمت خیلی بالایی داره و تو بازار ایران مشکلات دو چندان می شه. چون دلار استرالیا اونجا ارز رایج نیست و عملا پیدا کردن مبالغ بالا خیلی سخته و اگر هم گیر بیاد خیلی گرون تموم می شه. اونایی که مثل من اومدن پیش دستی کنن و کم کم پولاشون رو دلار آمریکا خریدن که اوضاشون بدتر هم می شه. چون به همون دلیلی که عرض کردم، یک بار باید دلار آمریکا را به قیمت خرید به صراف بفروشن و ریال بگیرن، و یه بار دیگه همون ریال رو به صراف بدن و به قیمت فروش (به اضافه هزینه حواله) از صراف دلار استرالیا بخرن و حواله کنن و این یعنی اینکه عملا صراف بهت می گه: پول داری؟ غلط می کنی داری. همه اش رو باید دو دستی تقدیم کنی و بعد تشریف ببری. یه جورایی به جای نقل و انتقال پول باج می گیرن! خوب... بانک مملکت ات وقتی کار بقالی رو عملا داره انجام می ده صراف هم باید از فرصت استفاده کنه. بگذریم.

واسه بردن پول به صورت نقدی هم خوب محدودیت هایی وجود داره. دو جا قراره بهتون گیر بدن. یکی تو فرودگاه ایران که نوشتن بیشتر از نفری ۵۰۰۰ دلار آمریکا اجازه ندارید با خودتون خارج کنید و یکی دیگه هم توی فرودگاه سیدنی هست که اگه بیشتر از نفری ۱۰۰۰۰ تا داشته باشی باید اعلام کنی. سد اول تو فرودگاه تهران که تنها اثرش واسه ما اضافه شدن استرس تو لحظه آخر بود و دیگر هیچ. چیزی بهمون نگفتن و اصولا هیچی نپرسیدن. نمی دونم تو چه شرایطی گیر می دن و سئوال جواب می کنن! مرحله آخر هم توی فرودگاه سیدنی بود که یه فرم بهمون دادن تا میزان پولی که همراهمون هست رو اعلام کنیم و دیگر هیچ. اگر هم نفری ۱۰۰۰۰ تا یا کمتر بیارید که پر کردن همون هم لازم نیست. فقط هر کاری می کنید توی فرمی که توی هواپیما بهتون می دن دروغ ننویسید که اگه بفهمن جریمه اش بسیار سنگینه.

و اما حساب بانکی. در مورد روش حساب باز کردن از ایران خیلی از دوستان نوشتن و من قصد ندارم در موردش دوباره تکرار مکررات کنم چون اصولا اینقدر انجام این کار راحته که شاید بهتره بگیم روش خاصی نداره. پر کردن یه فرم، جواب دادن یکی دو تا تماس و تموم. 

فقط چند تا نکته در این مورد می گم که به نظر من مفیده.

اول اینکه به نظر من بهتره از ایران حساب بانکی تون رو باز کنید، چه قصد دارید پول حواله کنید و چه نقدی با خودتون می آرید. دلیل اش هم اینه که وقتی این کار رو می کنید کارت خودپرداز شما قبل از ورودتون آماده می شه و به محض فعال شدن حساب بهتون تحویل داده می شه و خوب، همین امر باعث می شه که یک هفته منتظر صدور کارت نشید و به خاطر نداشتن کارت بی جهت پول نقد با خودتون جا به جا نکنید. اگه بتونید این کار رو بعد از مشخص شدن آدرس و منطقه محل زندگی تون در استرالیا انجام بدید به مراتب بهتره، چون کارت و مدارک رو واسه راحتی شما به نزدیک ترین شعبه به محل زندگی تون ارسال می کنن و این خودش از سر در گمی بدو ورود کم می کنه و ارزش داره. هر چند، اگه نشد هم اصلا مهم نیست. اینجا تهران نیست.

نکته دوم اینکه من خودم تجربه خوبی از کار با بانک Commonwealth دارم. هم سرویس بسیار خوبی داره و هم تعداد شعب و دستگاه های خودپردازش از همه بانک ها در استرالیا بیشتره. خوب، با توجه به اینکه به ازای هر برداشت از خود پرداز بانک های دیگه، نزدیک به سه دلار کارمزد از حسابتون کسر می شه این نکته می تونه مثبت باشه. Commonwealth یه جورایی بانک ملی استرالیا محسوب میشه. ضمنا طبق قوانین این بانک، زودتر از سه هفته قبل از واریز پول واستون حساب رو باز نمی کنن. پس اگه قصد دارید پول رو با خودتون بیارید زیاد عجله نکنید. ضمنا توی این بانک نه بنده سهام دارم و نه پدرم مدیر عاملشه. نوشتن این نکته هم دلیل بر این نیست که بانک های دیگه بد هستن یا سرویس بدی می دن. فقط تجربه خودم رو نوشتم. همین.

و نکته آخر هم اینکه اگه متاهل هستید می تونید یه حساب مشترک باز کنید و یا اینکه روی حساب یک نفر درخواست کارت اضافی واسه نفر یا نفرات بعدی هم داشته باشید. اگه قصد دارید در آینده حساب تون رو تفکیک کنید (که با توجه به پرداخت حقوق به صورت مجزا به هر کدام از اعضای خانواده در آینده این امر محتمل خواهد بود) روش دوم در آینده دردسر کمتری واستون خواهد داشت و فقط کافیه که کارت های اضافی رو از طریق اینترنت غیر فعال کنید و نیازی به تغییر دادن نوع حساب و مراجعه به شعبه نخواهد بود.

 ----- پی نوشت ----

هومن عزیز لطف کرده و یکی دو تا نکته دیگه در مورد انتخاب بانک و انتقال پول نوشته که بدون تغییر حرفهای خودش رو اینجا می نویسم. ممنون هومن جان:

حالا که بحث بانک و بانک کشی شد این چند تا نکته رو هم بد نیست بهش اشاره کنیم:

دو تا بانک Westpac و NAB خیلی برای ایرانیها آشنا نیستن (احتمالا به این دلیل که امکان باز کردن حساب از خارج از کشور ندارن، اگه جدیدا داشته باشن من بی اطلاعم).
Westpac اولین بانک تاسیس شده و دومین بانک بزرگ استرالیا در حال حاضر هست (همین اواخر StGeorge رو هم با جاش خرید) و اون یکی هم که نیازی به توضیح نیست: National Australia Bank!

به همین دلیل هم خیلی از ما تا آخر عمرمون همیشه مشتری بانک ANZ یا Commonwealth میمونیم چون اغلب دلیل مهمی برای تغییرش پیدا نمیکنیم.

و اما نکته بعدی که بد نیست ملت بدونن اینه که بانک ANZ ظاهرا در زمینه کارت اعتباری دست و دلباز تره و بانک Commonwealth هم در زمینه امنیتی تمهیدات بهتری داره. البته یه جاهایی هم دیگه شورش رو درمیارن. برای مثال کافیه از کارتت یه دو ماهی‌ استفاده نکنی مثلا یه سفر بری ایران، موقع برگشت میبینی کارتت رو غیر فعال کردن. با اون دو تای دیگه تجربه خاصی تا این لحظه نداشتم.

راستی یه راه بهتر برای انتقال پول اینه که با این صرافی هایی که اینجا نماینده دارن کار کنین. اکثر فروشگاه های ایرانی با یه صرافی توی ایران کار میکنن و ارز انتقال میدن.
شما توی ایران ریال تحویل میدین و اینجا دلار تحویل میگرین، و بالعکس.
تبلیغشون رو میشه توی این هفته نامه بامداد پیدا کرد:
http://bamdadweekly.com.au

ارسال شده در تاريخ سه شنبه هفتم تیر 1390
یکی دو تا نکته در مورد پرواز هست که حتما دونستن اش به درد دوستانی که بار سفر رو به قصد اوزیستان بستند می خوره. در واقع سعی می کنم مطالبی رو قید کنم که توی وبلاگ دوستان کمتر بهش اشاره شده و یا حداقل من مطلب خاصی در موردش ندیدم.
 
عوارض خروجی
این نکته هنوز واسه خودم هم مبهم مونده اما تا اونجایی که من فهمیدم پرداخت عوارض خروجی واسه کسانی که اقامت دائم کشورهای دیگه رو دارن الزامی نداره. ما عوارض رو پرداخت کرده بودیم اما افسر گذرنامه در فرودگاه امام بعد از دیدن ویزامون فیش های پرداخت رو پس داد و گفت شما با این ویزا لازم نیست عوارض خروجی بدید. هر چند ما دیگه پرداخت کرده بودیم و دیگه تو اون لحظات آخر و نصفه شب کاریش نمی شد کرد. اما به شما توصیه می کنم قبل از اینکه عوارض رو پرداخت کنید از یه جایی سئوال کنید. از دوستانی که قانون صحیح و قابل ارجاع رو در این مورد می دونن خواهش می کنم کامنت بذارن تا تکلیف این قضیه واسه همه روشن بشه. قربون دست و پنجولتون.
 
اضافه بار
داستان اضافه بار هم واسه خودش حکایتی بود شنیدنی که در مورد ما منجر به سردرگمی خیلی زیادی شده بود. علیرغم ظرفیت 40 کیلویی که بهمون داده بودن باز هم حدود ۱۳-۱۴ کیلو اضافه بار داشتیم و گلاب به روتون، دهنمون صاف شد تا این بارا رو طوری دسته بندی کردیم که اگه فرودگاه بهمون گیر دادن بتونیم اونایی که لازم نداریم رو خالی کنیم و برگردونیم و مجبور نباشیم اونجا دل و روده همه چمدونا رو سفره کنیم کف فرودگاه. خلاصه و مفید نتیجه رو بهتون می گم که خیالتون راحت بشه. ایرلاین های مختلف واسه خطوط پروازی مختلف قوانین متفاوتی دارن. محدودیت بار برای بعضی از مقاصد بر اساس وزن هست و برای برخی دیگه بر اساس تعداد بسته و وزن. مثلا همین امارات رو در نظر بگیرید. واسه پرواز به کانادا قانون اش بر اساس وزن و تعداد هست. تا ۶ کیلو اضافه بار رو اصولا گیر نمی دن. یعنی اگه ۴۰ تا باید ببری تا ۴۶ هم بی خیال می شن. اما اگه از اون بالاتر بره بهت این آپشن رو می دن که یه بسته دیگه تا سقف ۲۳ کیلو به بارهات اضافه کنی و به ازاء اون یه مبلغی ازت می گیرن که البته من در مورد این مبلغ دو تا روایت شنیدم. یکی ۵۰ دلار و اون یکی ۱۷۵ دلار که با وجود اختلافی که دارن اما باز هم در مقایسه با جریمه اضافه بار عملا هزینه ای محسوب نمی شه و اگه بارتون واستون ارزش داره می تونید پرداخت کنید (هزینه حمل اضافه بار به سیدنی کیلویی ۵۰ دلاره!! )
 
و اما مسیر سیدنی. قانون محاسبه بار تو این مسیر واسه امارات فقط بر اساس وزنه. یعنی وقتی می گن ۴۰ کیلو منظورشون اینه که فقط ۴۰ کیلو. نه بیشتر و نه کمتر. همه اش رو باید خالی کنید. هیچ آپشنی هم روی تعداد بسته بهتون نمی دن و با توجه به استرس لحظه های آخر و شرایط روحی که معمولا اون لحظات اصلا جالب نیست، به نظر من نمی ارزه که خودتون رو آزار بدید. البته من از برخی دوستان هم شنیدم که با توجه به تعداد مسافر و حجم بار و فصل پرواز گاهی اوقات ممکنه زیاد کلید نکنن. اما پرواز ما که کلی صندلی خالی داشت و باز هم بهمون گیر دادن. خلاصه اینکه توصیه سرآشپز اینه که اگه قصد دارید امتحان کنید حتما وسایل اضافی رو توی یه چمدون جدا بذارید که بتونید به راحتی برش گردونید و دردسر باز کردن وسایل رو به خودتون ندید. راستی نفری ۶-۷ کیلو هم می تونید با خودتون ببرید تو هواپیما که البته معمولا بیشتر از این حرفاست. ولی خوب قانون اینه که من گفتم. ما نفری یه کیف لپ تاپ و یه کوله با خودمون بردیم و گیر ندادن. اما اگه یهویی گیر دادن شاکی نشید بخوره تو ذوق تون.
 
بسته بندی وسایل
دو تا نکته تو این مورد می گم که خیلی به درد می خوره. اول اینکه چمدون ها رو طوری بسته بندی کنید که وزن هر کدوم بیشتر از ۲۳ کیلو نشه. طبق قانون بهتون اجازه نمیدن بسته های بالای ۲۳ کیلو رو وارد بار کنید. دلیل اش هم البته مشخص هست و منطقی. برای حمل بسته ها از نیروی انسانی استفاده می شه و اون بندگون خدا هم که طبیعتا لدر نیستن. کمر بشقاب میشه تا اون چمدون ها رو بلند کنه. پس مراقب این نکته باشید وگرنه مجبورتون می کنن وسایل رو خالی کنید تو قسمت بسته بندی فرودگاه کارتن کنید. دوم هم اینکه واسه پیدا کردن روش های بسته بندی مناسب و بهینه، تشریف ببرید یوتیوب رو جستجو کنید. یه روش های خفنی توش یاد می گیرید واسه بسته بندی که تصورش رو هم نمی تونید بکنید. اگه فکر می کنید می تونید وسایل چند سال زندگی رو همینطوری و بدون قانون توی چهار تا چمدون چول کنید و جا میشه سخت در اشتباهید. اگه بار تریلی هم کنید جا نمیشه. خلاصه اینکه کیش تشریف نمی برید. مراقب باشید.
 
شرایط پروازهای امارات
من قبلا فقط با گلف ایر یکی دو تا پرواز کرده بودم و نمی تونم فعلا امارات رو با جای دیگه ای مقایسه کنم. اما سرویسی که من از امارات دیدم واقعا خوب و در حد بالایی بود. صندلی ها راحت و فاصله بینشون زیاد بود. هر وقت هر چیزی بخوای واست میارن. لازم نیست صبر کنید تا خودشون واستون سرویس بیارن. سعی کنید توی پرواز آب و مایعات زیاد بخورید تا خدای نکرده دچار لختگی خون نشید. چند باری هم تا رسیدن به مقصد بلند شید و راه برید و حتی ورزش کنید. آخر هواپیما یه فضای باز داره که می شه رفت و یه تکونی به کمر و پر و پاها داد. توی یه پرواز ۱۴ ساعته این کارها واقعا حیاتی و ضروری هست. فراموش نکنید.بازی و فیلم های روز و سرگرمی هم تا دلتون بخواد روی مانیتور جلوتون هست.
 
سرویس های آنلاین
در این مورد دوستان زیاد مطلب نوشتن اما تکرارش خالی از فایده نیست. با هر پروازی که سفر می کنید حتما قبل از پرواز توی سایت اش عضو بشید. با این کار می تونید به صورت آنلاین صندلی خودتون رو انتخاب کنید، غذاتون رو از قبل سفارش بدید و به ازای هر پرواز امتیاز جمع کنید و از مزایای اون امتیاز ها در آینده استفاده کنید. ضمن اینکه می تونید ۲۴ ساعت قبل از پرواز به صورت آنلاین Checkin کنید و رسیدش رو پرینت کنید و به جای اینکه سه ساعت قبل از پرواز فرودگاه باشید و عمر خودتون و بقیه رو سرویس کنید، ۹۰ دقیقه قبل خودتون رو به فرودگاه برسونید. تازه اگه چمدون نداشته باشید که این مدت زمان میشه یک ساعت. عین پرواز داخلی!  اسم کلاب امارات Skywards هست. وقتی صندلی تون جفت دستشویی نباشه و ۳ ساعت هم توی فرودگاه یه لنگه پا نایستید و گریه و زاری کنید، اونوقت به ارزش این کار پی می برید. ضمنا امارات یه سرویس اعلان ورود و خروج پرواز داره که اگه خانواده تون تو کار اینترنت و ایمیل باشن می تونن ازش استفاده کنن. فکر کنم SMS هم داشته باشه. مطمئن نیستم. کار به این صورته که شماره پرواز و اطلاعات خودشون رو توی سایت وارد می کنن. به محض اینکه پرواز نشست بهشون خبر می ده. اینطوری خیالشون راحت می شه و از نگرانی شون کم می شه.
 
دیگه چیزی در مورد پرواز به ذهنم نمی رسه جز یه خاطره لطیــــف از آخرین لحظات ترک وطن عزیزمون. تو فرودگاه امام تو گیت خروجی پرواز دبی ایستاده بودیم تو صف. خیلی واسم جالب بود که چرا این همه آدمی که روی اون صندلی ها نشستن چرا بلند نمی شن توی صف بایستن. اولش فکر کردم خوب شاید اونا مسافرای پرواز دبی نباشن. اما به محض اینکه یارو اعلام کرد مسافرای دبی بیان تو صف فهمیدم چرا تا اون موقع از روی صندلی هاشون تکون نمی خوردن! وقتی می شه تا لحظه آخر نشست رو صندلی و بعدش بلانسبت حیوون یهو حمله کرد و بی خیال همه اونایی شد که تو صف ایستادن، خوب چه کاریه نه؟ چرا تو صف بایستیم. اون لحظه فقط یه چیزی رو تو ذهنم مرور می کردم. باید رفت! نباید ماند! از هیچکدوم از اونایی که روش این دوستان رو به تو صف ایستادن ترجیح می دن به خاطر جسارتی که بهشون کردم عذر نمی خوام. اگه اینجا وبلاگ نبود و خانواده رد نمی شد از خجالت تون در می اومدم...
 
 
ارسال شده در تاريخ شنبه بیست و یکم خرداد 1390

بعد از یه مدت طولانی دوباره سلام. یه سلام گرم، مثل همیشه... اما این بار از سیدنی. از شهری زیبا و دوست داشتنی این لنگ دنیا، که از بدو ورود تا الان لحظه ای نسبت بهش احساس غربت و بیگانگی نداشتم. نه نسبت به خودش و نه نسبت به مردم اش که خیلی از حرفاشون رو متوجه نمی شم و کلی باید گوش وایسم تا بفهمم دارن چی می گن. می دونم خیلی زوده که بخوام راجع به مهاجرت و خوبی ها و بدی های خونه جدید واستون بنویسم. اما تا امروز که چهار روز از ورودمون گذشته می تونم همین قدر بگم که پتانسیل رسیدن به آرزوها و نتیجه گرفتن از کاری که می کنی اینجا به مراتب بیشتر و بیشتر از اون چیزی هست که تصور می کردم و امروز که این پست رو دارم به عنوان اولین مطلب بعد از مهاجرت می نویسم احساس ام اینه که راه درستی رو واسه بقیه زندگی ام انتخاب کردم و از این بابت خوشحالم.

یه دنیا حرف گفتنی دارم که بگم و بشنوید. اما نمی خوام این پست رو صد صفحه ایش کنم. می خوام واسه این پست یه جای ویژه بذارم توی دلم تا هر وقت می خونم اش یادم بیاد که امروز احساس ام چی بوده و تو دلم چی می گذشته و حالا که حرف دل شد فقط می خوام چند تا جمله کوتاه بنویسم و تمام.

داداش دامونی، المیرای مهربون و دوست داشتنی، امید عزیز، مرجانه خوب و مهربون و دریا کوچولوی شیطونش، احمد رضای عزیزم، دوست خوبم علی،  و بالاخره شادی و امیر عزیز که الان واسه یه مسافرت ایران هستن و هنوز موفق به دیدارشون نشدم. دوست دارم این رو بدونید که تمام حسی که امروز داریم رو تا همیشه مدیون شما خواهیم بود و صادقانه و با تمام وجودم به خاطر تک تک محبت هایی که نسبت به ما داشتید ازتون تشکر می کنم. امیدوارم یه روز این توان رو داشته باشم تا بتونم یه ذره از این همه لطف و محبت رو جبران کنم. هر چند می دونم خیلی سخته. 

حرف اول و آخر اینکه، ممنــــون ام. به خاطر همه چیـــــز.

 

ارسال شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390

اندر باب بین المللی نمودن گواهینامه بین علما یه سری اختلافات وجود داره. ما هم راستش آخرش نفهمیدیم که بالاخره می شه با این گواهینامه سه ماه اول رو اونجا رانندگی کرد یا نه! بعضی از دوستان می گن می شه، بعضی ها می گن وقتی اقامت دائم داشته باشی با گواهینامه بین المللی نمی شه اونجا رانندگی کرد و باید گواهینامه استرالیایی بگیری و واسه اون سه ماه اول هم همون ترجمه AEMS کفایت می کنه. اما جمیع علما بر این نکته اجماع دارن که این گواهینامه به درد هر چیزی نخوره حداقل یه کارت شناسایی عکس دار محسوب می شه که به کار می آد. به هر حال، هر چی که هست و نیست ما رفتیم گرفتیم مادر. بالاخره ما که واسه این پول زحمتی نکشیدیم. از محل واریز نقدی دولت خدمتگذار هزینه کردیم. خدا یک در دنیا یکی و نصفی در آخرت بهشون بده.

واسه بر و بکسی که مثل من فکر می کنن گواهینامه رو باید ببرن راهنمایی رانندگی یا پلیس + 10 واسه بین المللی کردن عرض می کنم که اشتباه می اندیشید. یه جورایی این کار رو باید با مراجعه به اولین سوپر مارکت و یا عطاری محل تون انجام بدین!! حالا اینکه چرا واقعا یه جای غیر دولتی که از عوارض نیروی انتظامی و سهم کمیته امداد و حق الزحمه صدا و سیما مبراست، باید واسه یه پرینت ساده و یه تیکه کاغذ 31000 تومن بگیره رو من که آخرش نفهمیدم! خلاصه اینکه بنده واسه اینکه بفهمم اصولا دنیا دست کیه و کجا باید این کارو انجام بدم مثل همیشه رفتم سراغ عمو گوگل و آخرش به این وبسایت ختم شد که ظاهرا یکی از مراکز مجاز انجام این کار در ایرانه : http://www.govahiname.ir 

لینک نمایندگی ها رو که کلیک کنید مراکز فعال توی استان خودتون رو می تونید توش پیدا کنید. در مورد شیراز این سه تا نمایندگی فعال هستن:

شركت خدمات مسافرتي تارخ

آدرس  :  خيابان سيمتري سينما سعدي - طبقه فوقاني داروخانه بابك
تلفن  :  07112330355
فاكس  :  07112358001

شركت خدمات مسافرتي مهاجري و شركاء

آدرس  :  بلوار كريمخان زند - چهار راه زند - شماره 6
تلفن  :  07112227427
فاكس  :  07112226366

شركت خدمات مسافرتي شيراز اكسپرس

آدرس : بلوار آزادي - مقابل پارك آزادي كد پستي : 8816813959
تلفن : 07112270630
فاكس : 07112293633

در مورد مدارک لازم چیزی نمی نویسم، چون با توجه به ثبات قوانین در کشور عزیزمون فکر می کنم بهتره که خودتون وقتی می خواهید اقدام کنید تماس بگیرید و از خودشون بپرسید. اما این توضیح می تونه جالب باشه که با وجود اینکه هر سه نماینده یک شرکت هستن، اما اولی نیم ساعته، دومی یکروزه و سومی دو روزه گواهینامه رو واستون صادر می کنن!!! این هم از عجایبی هست که شاید فقط توی این شهر بتونید نظیرش رو ببینید و خوب بستگی مستقیم به فرمول معروف محاسبه مساحت دایره داره که به دلایل فرهنگی از شرح مبسوط اون معذوریم !

ارسال شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390
تا یکی دو روز بعد از اینکه ویزا میاد نمی دونی دنیا دست کیه. نمی فهمی خوشحالی، ناراحتی، شک زده شده، تشنه هستی یا خوابت می آد!! همچی که یه نمه الکل پرید و فهمیدی دیشب کجا خوابیده بودی، تازه به سرافت می افتی و کاسه چه کنم دستت می گیری که ای دل غافل، مثل اینکه راستی راستی شروع شدااااااااا... حالا از کجا شروع کنم؟ کدوم اول، کی آخر صف؟ اینه که اولین چیزی که به فکرت می رسه اینه که مطمئن شی این خماری از مستی تموم شدن اون همه مدت انتظار و اون همه تلاش بوده، نه خدای نکرده از فست فود چند شب پیش! میزنی تو کار ریز ریز کردن Grant Notification و هر چی می خونی می بینی ای بابا! این که چیزی در مورد سفارت و تهران و ویزا توش ننوشته که هیچ، آخرش هم نوشته که همه ویزاها نباید توی پاسپورت چسبونده بشن و بعضی هاشون الکترونیکی هستن و شما می تونی بری از طریق وبسایت ما وضعیت ویزات رو چک کنی! و جالب تر اینکه نمی نویسه آیا این ویزا شامل همون بعضی از ویزاها میشه یه نه!؟ ما که تو کار این جماعت موندیم والا!
 
خلاصه اینکه آخرش با توجه به تجربیات بر و بکس حاجت گرفته، رفتیم وبسایت سفارت بلاد کفر در سرزمین اسلام رو پیدا کردیم و یه ایمیل به immigration.tehran@dfat.gov.au شون زدیم تا وقت سفارت بگیریم. چون تعطیلات آخر هفته بود، اولین روز کاری بعد از تعطیلات بهم ایمیل زدن و واسه 8-9 روز بعد بهم وقت دادن. ما هم بلیط رو گرفتیم و راهی پایتخت شدیم. کوتاه سخن اینکه، همه چیز اونجا خوب بود. سر وقت بودن، برخورد خوبی داشتن و سریع کار می کردن. کلا بیشتر از 10 دقیقه کارمون طول نکشید و پاسپورت به دست از در زدیم بیرون، با یه صفحه نارنجی منقش به تمثال مبارک جناب اسکیپی.
 
داستان سفارت و ویزا نکته ریز کنکوری قابل عرضی نداشت که واستون بنویسم. اما جونم واستون بگه از بلیط ننه! با خودمون گفتیم بذار تا توی تهران بزرگ هستیم یه حال و احوالی هم از بازار بلیط و پرواز بپرسیم. نمی دونم شما هم تعجب می کنید یا نه. اما من خیلی واسم عجیب بود وقتی بعد از بررسی دو سه تا دفتر هواپیمایی و زنگ زدن به دفتر مرکزی امارات فهمیدم که تقریبا تمام پرواز های جون و جولای از ایران به سیدنی پر شده! (البته با خط امارات) و این یعنی اینکه نه تنها برداشتن یارانه ها تاثیر منفی در زندگی مردم نداشته که به حول و قوه الهی هموطنان عزیزمون اینقدر توانمند شدن که تمام بلیط های تعطیلات یه ایرلاین رو درو می کنن و می زنن می رن عشق و حال. اون هم کجا!!!! استرالیا!! اون لنگ دنیا!! خلاصه اینکه سرتون رو درد نیارم. فکر می کردیم واسه بلیط زمان خوبی داریم اقدام می کنیم ولی فهمیدیم که خیلی هم دیر شده.
 
طبق تجربیات دوستان تصمیم داشتم بلیط ها رو دوسره بخرم. اما راست یا دروغ، هر جا می رفتم می گفتن دیگه برگشت رو یکساله و Open نمی دن بهتون. باید برگشت رو تاریخ بزنیم و این تاریخ هم غیر قابل تمدید هست که اگه سر اون تاریخ برنگشتین تقریبا همه پولتون سوخت می شه. حتی دفتر مرکزی امارات هم همین رو بهم گفت. این شد که رفتیم سمت بلیط یک سره.
 
و حالا نکته تستی این ماجرا! توی همون وبگردی های شبونه واسه پیدا کردن بلیط، یهو توی میگرنت هلپ چشمم افتاد به یه تاپیک جالب در مورد تهیه بلیط از طریق سازمان بین المللی مهاجرت که حداقل من تا حالا چیزی ازش نشنیده بودم و اصلا در مورد همچین سازمانی اطلاعاتی نداشتم (خدا یک در دنیا هوارتا در آخرت بهت بده kraps جان).
 
داستان اینه که این سازمان برای مهاجرانی که اولین باره دارن کشور رو به سمت مقصد مورد نظرشون ترک می کنن یه سری امکانات واسه تهیه بلیط شون در نظر گرفته که شامل مجوز حمل اضافه بار و تخفیف در هزینه بلیط می شه. البته تخفیف در قیمت ممکنه بسته به ایرلاین انتخابی و نرخ روز دلار و تاریخ پرواز چندان چشمگیر نباشه اما اضافه بار مجاز فاکتور خیلی مهمی هست که نمیشه به این راحتی ازش گذشت. مخصوصا در سفر اول. مثلا واسه الاتحاد بار مجاز 30 کیلو و واسه امارات 40 کیلو می شه، در حالی که در حالت عادی به ترتیب 23 و 30 کیلو هستن. به خاطر ظرفیت 40 کیلویی، ما امارات رو انتخاب کردیم و هزینه بلیط یک سره هم واسه هر نفر شد 920 دلار آمریکا (هزینه رو به دلار باید پرداخت کرد) که به حساب دلاری 1120 تومن اون روز شد نفری یک میلیون و سی هزار تومن که نسبت به بلیط 1250000 تومنی نرخ آزاد تقریبا نفری 220 تومن به سود شد.
 
روش کار هم اینطوریه که بعد از گرفتن ویزا برای هر نفر یک کپی از صفحه ویزا و صفحه اول پاسپورت تهیه می کنید و به همراه اصل مدارک تشریف می برید به این آدرس:

خیابان ولیعصر - بالاتر از پارک ملت، کوچه خرسند، نبش کوچه لادن، پلاک 3.

یعنی از ونک که تشریف می برید بالا سمت راست تون قرار گرفته.

اونجا، بعد از توافق بر سر تاریخ و انتخاب پرواز مورد نظر، برای هر نفر یه فیش بهتون می دن به مبلغ 110 دلار آمریکا که به عنوان پیش پرداخت هست و غیر قابل برگشته. یعنی اگه یهو پشیمون شدین و خواستین پرواز رو کنسل کنید یا تغییر بدین این پول پریده. دلار به دست تشریف می برید سر میرداماد، ساختمان تجاری اسکان (درست روبروی پاساژ پایتخت) و فیش رو توی بانک ملی واریز می کنید به حسابی که توی فیش نوشته شده. بعد رسید دو نسخه ای واریز وجه رو دوباره می برید سازمان مهاجرت و ما بقی کارها رو واستون انجام می دن. بلیط رو همون موقع بهتون نمیده و همه مبلغ رو هم یکجا ازتون نمی گیره. در مورد ما حدودا یک هفته بعد بلیط حاضر شد که زحمت تحویل گرفتن و تسویه حسابش افتاد گردن داداش کوچیکه و خانمی گل اش. ضمنا همون روز بهتون فیش قسط دوم رو هم به صورت مجزا می ده که می تونید یکجا پرداخت کنید. اما خوب! من ترجیح دادم تا تایید و تحویل بلیط صبر کنم و همه پول رو یکجا پرداخت نکنم. این دیگه به شرایط و صلاحدید خودتون بستگی داره. این هم شماره تلفنشون هست: 22045364. تماس که گرفتید بگید می خوام در مورد تهیه بلیط با خانم زروان صحبت کنم.
 
واسه کسایی که مثل من زندگی توی وطن عزیز باعث شده خوشبینی و اعتمادشون به اطرافیان به حداکثر حد خودش برسه و شک دارن که این سازمان ممکنه خدای نکرده ریگی به کفش داشته باشه، یه نکته کوچیک رو بگم و اون اینکه این سازمان کاملا رسمی و بین المللی هست و حتی مثل همه سفارت خونه ها کاملا محافظت می شه و باجه پلیس دیپلماتیک هم دم درش هست. پس جای نگرانی نیست. دو تا نکته دیگه هم بگم. فیش هایی که بهتون میدن به انضمام یک برگه هست که مبلغ توش نوشته شده و اسم شما هم روی فیش هست. نیازی به تکمیل مابقی فیش نیست. همون اسم و اون برگه کفایت می کنه واسه بانک. ضمنا واسه اونایی که دلار ندارن و می خوان همون جا بخرن و مثل من با شلوغی تهران میونه خوبی ندارن شاید ذکر این نکته هم بد نباشه که یه چند تایی صرافی توی همون مجتمع اسکان هست. واسه خریدن دلار، خودتون رو الاف ترافیک مزخرف تهران نکنید.
 
دو تا ور کوچیک دیگه بزنم و برم:
 
اول اینکه خدمات این سازمان فقط واسه استرالیا نیست. حداقل در مورد کانادا که مطمئن هستم این خدمات به صورت مشابه ارائه می شه. 
دوم هم اینکه دیروز جواب شکایتی که به آمبودزمن زده بودم اومد!!! گفتن که همه چیز درسته و هم دیاک و هم آژانس های کذایی خارج از اون کارشون رو دارن درست انجام می دن! جالب تر اینکه گفتن درحال حاضرنه دیاک کنترلی روی روند پرونده ات داره و نه اون آژانس ها!!! اما نگفتن که عمه کدوم الاغی دقیقا روی پرونده من کنترل داره. و جالب تر تر اینکه این ایمیل رو سه هفته بعد از صدور ویزا به من زدن و این یعنی اینکه اگه پرونده تون گیر و گور خاصی مثل جواب ندادن کیس آفیسر یا برخورد بد از طرف دیاک نداره، بیخود وقتتون رو حروم اینا نکنید. اوضاع این یکی دیگه از اون اولی هم خراب تره!
 
 
ارسال شده در تاريخ جمعه بیست و ششم فروردین 1390
ششم آوریل 2011، ساعت یک بعد از ظهر،

این روز و این ساعت، تاریخ و زمان لحظه ای است که بیش از سی ماه انتظار برای ما به پایان رسید و این پایان، ما رو ابتدای راهی قرار داد که تمام آرزوهامون انتظارمون رو می کشن. رویاهایی که در عین بزرگی، کمترین هایی بودند که می بایست در خانه پدری می داشتیم و نشد!

با تمام وجودم از تک تک شمایی که لحظه لحظه این راه رو با من همراه بودید و با تمام وجود خستگی ها، غرغر ها و درد دل های من رو به عنوان یه همسفر تحمل کردید سپاسگزارم. شمایی که حضورتون بهترین انرژی بود واسم، تو لحظه هایی که خودم رو گم می کردم و گیج می شدم که چه باید بکنم تو گیر و دار رفتن و موندن و انتظار.

از همتون ممنونم. چه اونایی که هر وقت گم می شدم مثل مامان بزرگ بابا بزرگ ها نصیحت ام می کردید، چه اونایی که با من غر زدید و از سرگردونی عین خودم کلافه شده بودید و چه اونایی که بی دریغ راهنمایی می کردید. از همه تون صمیمانه متشکرم.

اما آخر این راه، روی یه تابلو نارنجی نوشته: اینجا اول راهه!

ارسال شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم فروردین 1390
فکر می کنم تقریبا همه اونایی که یه جورایی مثل من سرتون به بازی مهاجرت به دیار آفتاب سوخته استرالیا گرمه کم و بیش یا خیلی بیشتر از کم و بیش با انیس و وبلاگش، سرزمین کانگروها، آشنایی دارید. شاید بشه گفت که انیس جزو اولین کسانی بود که شروع کرد به نوشتن تجربیات خودش در زمینه مهاجرت به استرالیا و زندگی تو سرزمین جدیدش و به قول خودش تو این تجربه نگاری گاهی هم گریزی می زنه به صندوقچه خاطرات قدیمی خودش. خاطراتی که هر چند لزوما ربطی به داستان مهاجرت اش نداشته اما یه جورایی یه مروری بوده بر زندگی شخصی تک تک ماها، یا حداقل خود من، که انگاری دستش دست من بوده و قلمش قلم خودم. اما خوب، هر کسی را بهر کاری ساختند. اونجوری که انیس می نویسه و با سبک زیبای نوشتنش آدم رو مجبور می کنه هر پست رو حداقل سه بار بخونه، یه چیز دیگه است و یه صفای دیگه داره.

خوندن نوشته های قشنگ انیس همیشه واسه من یه حس قشنگی داشته. یه جوری که هر وقت یادم می رفت کجای راه ایستادم و کجا می خوام برم یه چیزایی رو بهم گوشزد می کرد. وقتایی که خسته می شدم، وقتایی که کم می آوردم و پریشون می شدم و لحظه هایی که گم می کردم خواسته هام رو. گوشزد می کرد که خواسته های بزرگ و در عین حال کوچیکی دارم. یادم می آورد که آدم می تونه حتی خیـــــلی بزرگ تر از اونی بشه که خودش می خواد. خیلی بیشتر از اونی که تو رویاهاش تصور می کنه. سخته... اما در عین حال خیلی هم آسونه. باید خسته نشی تا بهش برسی ولی وقتی هم بهش رسیدی بدونی که این هدف نهایی تو نبوده و تا دنیا دنیاست باید پیش بری و این یعنی زندگی. و مهمتر از همه اینکه اونقدر واسه آروزهات ارزش قائل باشی که وقتی بهشون رسیدی قدر داشته هات رو بدونی و یادت باشه هزینه ای که واسه رسیدن به دونه دونه آرزوهات پرداخت کردی عمر و عشقی بوده که واسشون صرف کردی. اینکه یاد بگیریم همه دنیا رو سیاه و سفید نبینیم که نیست!!

انیس توی آخرین مطلبی که نوشته یه مجله رادیویی رو معرفی کرده که فارسی زبانه و از بریزبن تهیه و پخش می شه با عنوان مجله رادیویی همراه . سوای مطالب بسیار جالب و متنوعی که به همت بچه های این مجله تهیه میشه، برنامه چهلم اش به صورت خاص مصاحبه با انیس هست و مطالبی که از وبلاگ اش تو اون مصاحبه گفته. با کسب اجازه از انیس عزیز و بر و بچه های با صفای مجله رادیویی همراه، چون وبسایت این مجله تو ایران ف.ی.ل.ت.ر هست!!!! و ضمنا فقط 5 برنامه آخر رو توی وبسایت شون می ذارن، تصمیم گرفتم یه تکه از این برنامه رو که مربوط به مصاحبه با انیس هست رو جدا کنم و بذارم اینجا تا همه بتونیم گوش کنیم که می تونید از اینجا دانلودش کنید. همین جا وظیفه خودم می دونم که از بر و بچه های با صفای رادیو همراه هم کلی تشکر کنم که اینقدر زحمت می کشن و برنامه های بسیار جالب و متنوعی رو تهیه می کنن. خدا قوت!

و در آخر اینکه این مطلب رو به دو دلیل نوشتم. اول اینکه این پست رو وسیله ای کنم تا به انیس عزیز بگم که چقدر خودش، فکرش و قلم اش رو دوست دارم و ازش تشکر کنم که بعد از یه غیبت طولانی و با تمام مشغله زیادی که داره باز هم می نویسه. و دوم هم اینکه یه معرفی باشه واسه اونایی که می خوان تازه شروع کنن و دنبال یه جای خوب واسه شروع می گردن. انیس در سرزمین کانگروها همونیه که دنبال نوشته هاش می گردین.

ارسال شده در تاريخ سه شنبه نهم فروردین 1390
باور کنید تو این لحظه که دارم این مطلب رو می نویسم بزرگترین آرزوم اینه که کاش امسال واقعا تموم شده باشه. تموم شده باشه با تموم نکبت ها و زشتی هاش، با تموم اون چیزهایی که باید باشه و نیست و همه اونچه نباید باشه و هست، که اگه زشت ترین نبوده بی شک یکی از زشت ترین های خدا بوده. اونی که انگاری خدایی رو کلا بوسیده و گذاشته کنار. کاش راستی راستی بهار شروع تغییر باشه و زمستون آخر این همه تلخی! کاش تقویم خدا هم جلالی باشه و بهارش آخر این همه کابوس دنیا.


خدا جون... سال نو مبارک!

ارسال شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389

می دونم از بس مزخرف نوشتم و غر زدم دیگه همتون از دستم کلافه شدین. اما امروز یه ایمیل به دستم رسید که هر کاری کردم واستون ننویسم اش نتونستم!!

حتما می دونید که یکی دو ماه پیش یه اپلیکیشن واسه اسپانسرشیپ ویکتوریا فرستادم. امروز یه ایمیل ازشون رسیده با این مضمون:

Dear Lucky Luke,

Thank you for the application for Victorian Government nomination under the 176 - Sponsored visa scheme. 

The Victorian Government is currently finalising procedures in obtaining industry feedback for ICT occupations, and unfortunately this has meant a delay in providing you with the outcome of the sponsorship application. 

We apologise for this delay and will have a decision for you as soon as possible. 

Kind regards,

Skilled and Business Migration Program

Workforce Victoria

یعنی واقعا این حق منه که حتی واسه یه نه شنیدن هم باید این همه صبر کنم؟! قصه چیه که همه تاخیرهای دنیا جمع شدن زیر اسم من؟! الان من باید باور کنم که "هر چی خیره پیش می آد؟!". الان من دقیقا باید چه کار کنم؟! به نظر شما من از همین حالا نمی تونم مطمئن باشم که جواب Ombudsman چیه؟! خودتو خر گیر آوردی پسر...

ارسال شده در تاريخ سه شنبه پنجم بهمن 1389
مهندس ارنست یه پست زده در مورد دومین همایش متخصصین آی تی ایرانی مقیم سیدنی و از بچه هایی که وبلاگ دارن خواسته که در این مورد اطلاع رسانی کنن. نمی دونم اصولا این صفحه های خط خطی شده رو کسی از اوزی لند می خونه یا نه؟ اما حداقل به جهت ادای تشکری کوچیک از زحمات ایشون، وظیفه خودم دونستم که این مطلب رو اینجا از طرف ایشون نقل کنم. شاید کمکی باشه و بتونه یه سری از دوستان رو مطلع کنه. این هم لینک مطلبی که مهندس نوشته:



یه مطلب دیگه هم تو وبلاگ کوروش کبیر در مورد سیل بریزبن نوشته شده که البته با موضوع قبلی ارتباطی نداره. فقط اینو نوشتم که بگم با خوندن این مطلب آدم واقعا انگشت به دهان می مونه از این همه غفلت و قدرناشناسی بندگان غضب شده زمینی که روزی هزار تا از این صحنه ها  و از این بدترهاش رو گوشه گوشه دنیا می بینن و باز هم به لطف و مهربانی پروردگار ایمان نمی آرن و در جهل مطلق نسبت به عظمت خالقشون زندگی شون رو سپری می کنن!! به قول رضا صادقی:


قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین !!!!!

ارسال شده در تاريخ یکشنبه سوم بهمن 1389
ACKNOWLEDGEMENT OF FEEDBACK

Dear Amir,

Thank you for your correspondence that was received on 21 December 2010.

The Department of Immigration and Citizenship recognises that the time taken to process your application may be causing you and your family concern [Na baba! Joone maa?!] .

We are seeking to process your application as soon as possible. You will appreciate, however, that all non-citizens applying for visas to enter Australia are considered on their individual merits and against legal requirements set out in Australia’s migration legislation. This often includes requirements for mandatory health, character and national security checks that are undertaken by other agencies and can take some!!! time.

The timing for the completion of the checks varies from one case to another depending on individual circumstances. Unfortunately, I am unable to provide you with a definitive timeframe for finalisation of your application as some cases may take several months [or even several decades!!!] to finalise. You can be assured, however, that the Department of Immigration and Citizenship staff will do all they can to ensure that your application is finalised as quickly as possible.

Yours sincerely,
Kevin Ryan
Global Feedback Unit Department of Immigration and Citizenship

19 January 2011

-------------------------------------------------------------------------
الان به نظر شما با این جوابیه مفصل و مفید!!! فوریه بزنم تو خط Ombudsman یا باز هم صبر کنم؟!
ای خدااااا... یه غلطی کردیم که نه راه پس داریم نه راه پیش...
ارسال شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم دی 1389

چند وقتی بود که داشتم به یه موضوعی فکر می کردم؛ اما دو دل بودم که باید انجامش بدم یا نه! شکایت به Ombudsman! جهت اطلاع دوستانی که اطلاع ندارن، این اسم عجیب و غریب عنوان مرجع رسیدگی به شکایات اشخاص حقیقی از دولت و سازمانهای حقوقی هست که در مورد پرونده های مهاجرت، در صورتیکه بیش از 2 سال پرونده به نتیجه نرسه، شکایت موضوعیت پیدا می کنه. یه نگاهی به اینجا بندازید. 

القصه. امروز که شهرام هم پیشنهادش رو بهم داد همچین Event مون Trigger شد که یه شور و مشورتی هم با علما انجام بدیم. موندم چه کار کنم!؟ نمی دونم اصلا انجام همچین کاری درسته یا نه؟ می خواستم خواهش کنم اگه کسی تجربه ای تو این زمینه داره یه کمکی، نوتی، هینتی، چیزی عنایت کنه تا ببینم چه گلی باید به سرم بگیرم.

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.

ارسال شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آذر 1389

Dear Amir,

Thank you for your email.

We appreciate your concerns about the extended processing time frame for your application.

Firstly, we can confirm that the assessment of your application is active but not yet complete.  This is because the department is currently awaiting a response from an external agency before your application can be further processed.  This is a routine procedure and it is mandatory for the department to receive a response before your case can proceed further.


As previously advised, it is, unfortunately, not possible to give a timeframe for when the external agency will respond to this department.

However the department is making regular follow-up enquiries with the relevant agency.

We do appreciate your concerns and can assure you that your application will be finalised as soon as it is possible to do so.

Your ongoing patience is appreciated.

Many thanks.

Regards,

ارسال شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم آذر 1389

امروز دقیقا 2 سال که از آرزوهای ما گذشته و هزار تا آرزو تو دلمون دو ساله شدن و این یعنی 24 ماه انتظار، 104 هفته سرگردونی و  بیش از 730 مرتبه باز کردن صندوق پستی... پر از امید و بدون نتیجه. روزی که شروع کردم 28 سالم بود و امروز 30 ساله هستم. یعنی دو سال رو منتظر طی کردم تا عمرم تقریبا به نیمه راه خودش برسه. به سی! بعد از این انتظار طولانی... امروز به خودم می گم آیا واقعا می تونم خودم رو توجیه کنم که این هم فقط یه تجربه تو زندگی ام بوده؟!؟ یه تجربه که 2 سال از بهترین روزهای عمرم رو خرج خودش کنه؟

دو سال پیش واسه گرفتن مدارک دانشگاه و انجام تسویه حساب نهایی رفته بودم دانشگاه. ظهر شده بود و صدای اذان از سه چهار تا بلندگوی گردن کلفت که تو راهروها با دهن گشادشون تو گوشم نعره می زدن داشت پخش می شد و من در حالیکه بعد از چندین روز سرگردونی تو راه پله های یه ساختمون چهار طبقه بدون آسانسور خسته و عصبی پشت در دبیر خونه ای نشسته بودم که بسته شده بود واسه ادای فریضه نماز ، یه نگاهی از پنچره به آسمون انداختم و زیر لب گفتم... خدایا... خیلی بی معرفتی اگه نذاری من از اینجا برم و واسه همیشه راحت بشم. حالا بعد از دو سال چند تا خیابون اونطرف تر زیر همون آسمون نشستم و با خودم می گم شاید اون روز صدای بلندگوها اینقدر بلند بودن که صدای منو نشنیدی... اگه بلندتر داد بزنم می شنوی؟! اصلا قرار هست بشــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــوی؟


ارسال شده در تاريخ جمعه هفتم آبان 1389
یه چند تا نکته ریز و درشت هست که از بس تو بخش نظرات تکرار کردم و افاقه نکرد مجبورم واسش یه پست مجزا بنویسم:

اول اینکه از کلیه دوستان عزیز عاجزانه خواهش می کنم اگه فکر می کنید سئوالی که می پرسید نیازی به جواب دادن از طرف من و یا سایر دوستان داره، جون مادرتون نظرات خودتون رو خصوصی ارسال نکنید. بلاگفا اجازه پاسخ دادن به نظر خصوصی رو نمیده و کاملا هم طبیعی هست که اینطوری باشه. پس خواهش می کنم اگه به نظرات خصوصی تون جواب نمی دم دلخور نشید.

دوم اینکه اصولا دلیل تشکیل شدن این وبلاگ و وبلاگ های نظیر اون به اشتراک گذاشتن تجربیات و کمک به همدیگه است. پس خواهش می کنم تو کامنت های خصوصی تون از من نخواهید که بهتون ایمیل بزنم تا سئوال هاتون رو خصوصی بپرسید. به نظر من این اصلا جالب نیست که حتی حاضر نباشیم سئوالاتمون رو جایی بپرسیم که دیگران استفاده کنن!!

سوم اینکه من نه وکیل هستم و نه به ازای دریافت هیچگونه وجهی حاضرم کارهای پرونده هیچ عزیزی رو انجام بدم. چون نه وقتش رو دارم و نه اینکه همچین مسئولیت سنگینی رو می پذیرم. پس خواهش می کنم از اینجور کامنت ها نذارید. اگه می خواهید پول بدید وکیل تو بازار ریخته! عین نقل و نبات.

و نکته آخر هم اینکه من هر چیزی که می دونستم، هر منبعی که داشتم و هر کاری که کردم رو بدون کم و کاست تو وبلاگ نوشتم و به مرگ خودم هیچ چیز دیگه ای هم ندارم که واسه رفقای خاص تو گنجه قایم کرده باشم!! فرم های پر شده هم که جز یه سری اطلاعات شخصی و اسم ننه بابای آدم چیز دیگه ای توشون نیست. پس لطفا از من نخواهید که تمام فرم هایی که پر کردم رو واستون ایمیل کنم تا ایده بگیرید!!!!!

یه چیز دیگه هم بگم و برم... انجام کارهای مهاجرت، پر کردن فرم ها و تکمیل مدارک در عین اینکه کارهای ساده ای هستن و از نظر من هیچ نیازی به استخدام وکیل ندارن، اما پیچیدگی های خاص خودش رو دارن و تنها راه ممکن واسه حل این پیچیدگی ها هم اینه که یه ذره وقت بذارید و قوانین و وبلاگ ها رو زیر و رو کنید و وقتی اطلاعات کافی کسب کردید شروع کنید. نمیشه دست رو دست گذاشت و نشست و بدون هیچ زحمتی ویزا رو با پست پیشتاز دم در خونه تحویل گرفت! پس خواهش می کنم یه ذره تلاش کنید. حدس بزنید چه حالی به آدم دست می ده وقتی بعد از 2 سال نوشتن یه کامنت می خونی که توش نوشته من می خوام واسه استرالیا اقدام کنم. راهنمایی ام کن از کجا باید شروع کنم!!! فکر کــــــــــــــــــــن!!!!
ارسال شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389

این شعر رو امروز آکو با همون لطف و صفای همیشگی اش واسم ایمیل کرده بود. با عنوان "یه شعر کوتاه برای دوستام" و با یه آرزو آخر ایمیل... اینکه "هیچ وقت دلتون برای خونه تنگ نشه". هر چند ما هنوز تو خونه(!!!؟) هستیم و نرفتیم اما می دونم و مطمئن هستم که اگه یه روزی هم سنگ چین ها رو بردارم و برم تنها چیزی که منو دلتنگ خودش می کنه دل کندن از جاییه که این همه دوست داشتی توش دارم و این دوست داشتنی ها هیچ چیزی نیستن جز خانواده ام، آکو و آکوهای نازنینی که همیشه و همیشه کنارم بودن و هیچ وقت تنهام نذاشتن. دوست دارم بدونید که با تمام وجودم قدر حضورتون رو تو زندگی ام می دونم و بهش افتخار می کنم. چه این پرنده مهاجر باشه... چه اسیر قفس کوچیک و دلگیرش.

با اجازه خودش شعر کوتاهی که واسم نوشته رو همونطوری که فرستاده اینجا می نویسم. این هم اولین دلنوشته پرنده مهاجر:


بايد منتظر ماند ، آنقدر که پريدن را بياموزی،
پرواز کردن را
آنوقت سنگ چينها را برمي داری،

مرزها را نمی شناسی می روی
تا کجا نمی دانم
شايد تا سرزمين مهر، آنجا که همه عاشقند
دستهای گرم دارند و هيچ پايی برای رفتن تنها نيست
آنجا که دلت برای خانه تنگ نمی شود


ارسال شده در تاريخ شنبه سوم مهر 1389
امروز بالاخره طلسم شکست و شرایط جور شد تا یه زنگ به این اوزی های بی دین و ایمون بزنم ببینم اوضاع و احوال از چه قراره. حدود 15 دقیقه ما رو کاشتن و هی واسه خودشون کلاس گذاشتن که ما خیلی سرمون شلوغه، اعصاب نداریم اگه دست از پا خطا کنی می زنیم می ترکونیمت، اگه صلاح می دونی به جای تلفن کردن از فرمهای آنلاین استفاده کن و از این جور فرمایشات. خلاصه بعد از ربع ساعت یه خانم خیلی با کلاس و مودبی که از لهجه اش معلوم بود اوزی نیست گوشی رو برداشت و بعد از معرفی خودش شروع کرد به عذر خواهی بابت سر کار موندن و معطل شدن ما و دست آخر می خواست پول تلفن رو هم خودش حساب کنه که گفتم نه آبجی... تا مرد هست که زن دست تو جیبش نمی کنه. فدای یه تار مو هات بابا... بی خیال! خلاصه ما هم از وقایع کربلا شروع کردیم تااااااااااااا حوادث بعد از انتخابات.

دارم چرت و پرت می گم نه؟! سرتون رو درد نیارم. آخرش یارو گفت دیروز آفیسرتون یه Follow Up به واحد کنترل موارد امنیتی و قانونی زده تا ببینه پرونده شما در چه وضعیتی قرار داره. تا یکی دو هفته دیگه هم احتمالا یه ایمیل به شما می زنه و نتیجه رو بهتون می گه. حالا اگه بگم به نظر من سر کاریه می گین انرژی منفی می دم و مشکل روانی دارم. اما عین این جواب رو به یکی از بچه های میگرنت هلپ هم یکی دو هفته پیش داده بودن. اما حالا ما به فال نیک می گیریم و با فرض اینکه اون بنده خدا هم شرایطش دقیقا مثل شرایط من بوده با دید مثبت بهش نگاه می کنیم. هر چند... اینقدر سریع و بی فکر بهم جواب داد که یه جورایی آدم رو مطمئن می کنه که این جواب ها هم مثل جواب ایمیل هاشون از پیش تعریف شده است و جمیعا سر کاریم. اما خوب... حداقلش این بود که یه بار به یه جایی زنگ زدیم واسه پیگیری یه کار اداری و طرف مثل انسان باهامون حرف زد و لااقل فحش نخوردیم! خدایا... راضی ایم به رضای تو!
ارسال شده در تاريخ سه شنبه سی ام شهریور 1389

حکایت ما شده حکایت اون بابایی که هنوز آب ندیده لباسهاشو در می آره! چند هفته پیش تو وبگردی های عصر جمعه و زیر و رو کردن وب جهان پهنا، یه کتاب جالب در مورد کانگروهای بی مرام پیدا کردم با عنوان:

The Little Book of Australia, A Snapshot of Who We Are

اثر David Dale. یه نگاهی بهش انداختم دیدم اطلاعاتی که توش نوشته می تونه راه های میانبر خوبی رو واسه آشنایی سریع تر با فرهنگ اوزی، واسه اونایی که بهش علاقه دارن یا مجبور هستن بهش علاقه داشته باشن باز کنه. به خصوص واسه کسایی که در شرف پریدن هستن می تونه مرجع خلاصه و کاملی باشه، علی الخصوص اینکه نگارش 2010 هست و اطلاعاتش به روز.

خلاصه اینکه اگه شما هم مثل بنده از کیلومتر نامعلوم جاده دارین سراغ خونه عمه جولیا رو می گیرین، یا اینکه پس فردا شب رسما شام دعوت دارین خونه عمه خانوم به صرف  شوید لوبیا با قرمه کانگرو، ممکنه این کتاب به دردتون بخوره. می تونید از اینجا دانلودش کنید.

ارسال شده در تاريخ جمعه بیست و دوم مرداد 1389

مرداد هم داره تموم می شه و هیچ خبری نیست. یه ایمیل دیگه به دیاک... و باز هم جواب تکراری.  کاش حداقل می گفتن چی می خوان و چرا اینقدر لفتش می دن تا آدم تکلیف خودشو می دونست. اما فقط می گن همه چیز مرتبه و کارها روال قانونی رو داره طی می کنه!

فقط خواستم اینو بنویسم که یه روز وقتی برگشتم و نوشته هام رو مرور کردم یادم بیافته که چقدر امروز پریشون و سرگردون بودم! هر چقدر هم بگید مثبت فکر کن اما خدایی 22 ماه صبر بی انتها، اونم در شرایطی که پرونده های مشابه (و شاید در بعضی موارد خیلی خیلی ضعیف تر) دارن 14-15 ماهه ویزا می گیرن، انتظار طاقت فرساییه!


ارسال شده در تاريخ دوشنبه هجدهم مرداد 1389

باز هم تغییر اولویت ها و ایندفعه دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. یعنی به عبارتی ایندفعه ما هم مورد هدف قرار گرفتیم.

اولویت های جدید اینطوری هستن:

  1. کسانی که اسپانسر کارفرما دارن.
  2. کسانی که اسپانسر ایالتی دارن.
  3. کسانی که رشته مورد نظرشون قبلا در SOL بوده و الان هم در Schedule 3 وجود داره.

و با توجه به اینکه رشته بنده در Schedule 3 وجود نداره خدا می دونه چی قراره واسم پیش بیاد! جالب اینجاست که این رشته لعنتی تا چند ماه پیش هم توی MODL بود، هم توی CSL و الان دیگه حتی توی SOL هم نیست!!!

و در آخر هم اینکه تنها امیدم به اینه که گفتن Applicant هایی که در یکی از رشته های زیر اقدام کردن، کیس آفیسر به صورت مجزا باهاشون تماس می گیره و بهشون می گه که چه خاکی باید تو سرشون بریزن:


  • Computing Professional (nec)
  • Hospital Pharmacist
  • Retail Pharmacist

این تغییرات از 14 جولای برای همه پرونده ها، چه قدیمی و چه جدید، لازم الاجراست و دیگر هیچ...

------------------------------------------------------------------

پی نوشت: جواب Inquiry که دیروز به دیاک زدم امروز اومد. این جوابشونه:

Thank you for your email.

To date, I have received no advice that the processing of your application is to be halted.

The assessment of your application is currently active but not yet complete and is currently undergoing checks in order to meet all legal requirements set out in Australia's migration legislation.At this time you are not required to submit any further documentation.

Many thanks.


البته این جواب ایمیلی هست که من دیروز بهشون زدم و اون ایمیلی نیست که قراره آفیسر به پرونده های مثل پرونده من بزنه. اگه اون ایمیل رو هم فرستادن می نویسمش اینجا.

ارسال شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم تیر 1389

امیدوارم این یکی دیگه تخم دو زرده نکنه:

Australia's First Female Prime Minister, Julia Gillard has indicated that she has big plans (!!!) for Australia's Immigration program, which will most likely favour skilled migrants. While the new Prime Minister has indicated that she will be working to control population growth, she also confirmed that immigration will continue to play a major role in Australia's population and work force planning.

ارسال شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389

چند وقت پیش از یه منبع موثق خبر دار شدم که بر و بکس دیاک همچی بکوب دارن به پرونده ما رسیدگی می کنن که حتی فرصت ندارن دست تو دماغشون کنن! طبق اعلام همین منبع خبری، ظاهرا کیس آفیسر ما که از بس درگیر پرونده مون بوده، بنده خدا حتی خبردار نشده جام جهانی شروع شده و اساسا روحش هم خبر نداره تیم فوتبال شون چه نتایج درخشانی کسب کرده! فکــــــــر کــــــــن!!!!

لذا دیروز یه ایمیل به دیاک زدم که ازشون خواهش کنم تا اینقدر به خودشون فشار نیارن که نکنه خدای نکرده یه روز شرمنده شون بشیم و سر پل صراط یقه مون رو بچسبن. خلاصه ما ایمیل زدیم و این هم جوابشون بعد از 20 ماه!


Dear Amir,

Thank you for your email.

The Department of Immigration and Citizenship recognised that the time taken to process your application may be causing you and your family concern. [Baaz ham khoda ro shokr ke ino mifahmid!]

We are seeking to process your application as soon as possible!!!!! You will appreciate, however, that all non-citizens applying for visas to enter Australia are considered on an individual basis and against legal requirements set out in Australia's migration legislation. This often includes requirements that all applicants undertake and meet checks that are undertaken by other agencies, which can take some time.

The timing for completion of the checks varies from one case to another depending on individual circumstances. Unfortunately, I am unable to provide you with a definitive timeframe for finalisation of your application. You can be assured that the Department of Immigration and Citizenship staff will do all they can to ensure that your application is finalised as quickly as possible.

نه بابا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمردی تو ؟ نه.... واقعا نمردی؟!  


ارسال شده در تاريخ چهارشنبه نهم تیر 1389